سرم خرابه‌ی آواز دوره‌گردان است
و مرگ ترجمه‌ی دیگر زمستان است

بخوان که عقده‌ی این عاشقانه سر برسد
بخوان که مرگ دو تا کوچه دیرتر برسد

بخوان که شاید از این سال‌ها عبور کنیم
بخوان که هر چه نخواندیم را مرور کنیم

بخوان که چله‌ی سرما به استخوان نرسد
بخوان که مرگ به اینجای داستان نرسد

امید آخر این باغ خودفروخته باش
به فکر جنگل پروانه‌های سوخته باش

از احتمال نفس‌های رستگار بگو
من از غبار نوشتم،تو از بهار بگو

تلاش آخر دنیای در حریق بمان
به پای کوه نشستم تو در ستیغ بمان

من از غبار سفرهای دور می‌آیم
از امتداد شب بوف کور می‌آیم

تنم تباه شد از لحظه‌های سخت رفیق
دو برگ مانده به اتمام این درخت رفیق

بیا به روزنه‌ای پشت مرگ فکر کنیم
به میهمانی بعد از تگرگ فکر کنیم... 




+احسان افشاری

منبع اصلی مطلب : و خُـــــــدایی که در این نزدیکی ست...
برچسب ها :
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

ساموزیک : به بغض کردنِ بی های های معتقدی...